|
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »
|
در ملکوت اعلی جز شهید کسی زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیل
شهداست و با شفاعت آنهاست.......
شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی
یادش گرامی ![]()
آخه كي زير بارون، اونم توي اون هواي سرد ميره گلزار ؟!!
خدايي من يكي كه خيلي حال كردم .
مي دونم تو خواستي، تو صدا زدي، تو صدا زدي كه امدم .
وگرنه شما كه ديگه بهتر از هر كسي مي دوني كه من لياقت ديدنتون رو ندارم.
اصفهان
گلزار شهدا يكشنبه ۱۳/۱۱/۱۳۸۷
سلام حاجي ...
چي بگم ؟ از كجا بگم ؟ كه خيلي غريب بود!!!
از چند روز پيش كه قرار شد با بچه ها بيام پيشتون خوشحال بودم .
اما وقتي اومدم دلم گرفت.
عکستون رو زیاد دیده بودم اما این بار حال و هوای عجیبی داشت مخصوصاْ توی اون قاب
نقره ای که پاهاش رو ستون کرده بود توی زمین،همون قابی ک بالای سرتون بود!!!
آره ، آره همونو می گم، انگاری وقتی عکستون رو نگاه می کردم دیگه نمی تونستم رو
برگردونم.
اون نگاه، اون حال و هوا و الان هم این دلتنگی !!!! چه حس عجیبی!!!
میدونم از خجالت نباید سرم رو بالا می آوردم . آخه خونه ی شما چند قدمی ما بود
ولی یک بار هم به دیدنتون هم نیومده بودم .
خیلی خوشحالم ،داشتی می خندیدی همون وقتی که به عکست نگاه می کردم
آروم و متین مثل همیشه .
بی اختیار یاد اون کتاب افتادم « و پنجره ی کوچکی ست گشوده رو به آسمان بی کران
روزهای حماسی شما » «جز لبخند چیزی نگفت.....»
امید وارم بازم منو به طرف خودت بخونی .
بار دیگر سختی قلم را با نرمی انگشتانم عجین میکنم و مینگارم از پس مشکلاتی
که نفس کشیدن را برایم دشوار کرده است .
ندیدمش .....!!
صدای خس خس نفسهایش را نشنیده ام .....!!!![]()
فقط میدانم که او هم زمانی .....![]()
چقدر نفس کشیدن برایش دشوار است .![]()
چقدر سخت لبهایش را روی هم می گذارد ، تا شاید ته مانده ی صدایی تارهای
صوتیش را به حرکت در آورد و کلماتی نامفهوم را به گوش کسی برساند .![]()
ندیدمش !!![]()
او هم من و تو را ندیده بود .
نفس می کشیم غافل از اینکه نفس کشیدنمان را مدیون کسانی هستیم که ...............................![]()
خیلی سخته نوشتن در مورد ارزش ها ........ ![]()
خوش دارم که درنيمه هاي شب درسکوت مرموزآسمان و زمين به مناجات برخيزم.
با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به
عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در
گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.
(شهيد چمران)
راه ما راه سید الشهداء است و آنان که پای یقین در این راه نهاده اند آرزوی سر
باختن دارند تا به ذبیح الله اعظم از همه نززدیک تر شوند .
« آقا مرتضی آوینی »
عالم محضر شهداست اما كو محرمي كه اين حضور را دريابد و در برابر اين خلا
ظاهري خود را نبازد زمان ميگذرد و مكانها فرو ميشكنند اما حقايق باقيست .
« آقا مرتضی آوبنی »
پس اگر مقصد را نه اينجا، در زير اين سقفهاي دلتنگ و در پس اين پنجرههاي
كوچك كه به كوچههايي بنبست باز ميشوند نميتوان جست، بهتر آنكه پرندهي
روح دل درقفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ويران بهتر. پرستويي كه
مقصد را در كوچ ميبيند، از ويراني لانهاش نميهراسد.
« آقامرتضي آويني »
دلم گرفته خدایا بگو چه چاره کنم ؟؟؟
هروقت توی سایت بچه های قلم میرم،امکان نداره یه چیزی باب میلم پیدا نکنم .
بازم مثه همیشه...
http://www.bachehayeghalam.com & http://.bgh.com
شعری که از شهدا نقل شده ، از سایت بچه های قلم شبانه به یغما بردم .
امید وارم حلالم کنن چون بدون اجازه برداشتم .
دادیم شمارو بِکِشَن، با قُپِّهها، درجهها...
"
شرمنده تونیم شهدا " ، قافیه شد تو شعر ماهرچی شما خاکی بودین ، ساده و افلاکی بودین
کوچیک بودیدم ، حقیربودیم ، دادیم بزرگتون کنن
این چاه اگه آبم داره، واسه ی ما خوب نون داره
آی خونه داروبچه دار، زنبیل وبرداروبیار
پلاک واستخون داریم، یک عالمه جوون داریم
گردنمون که کج میشه، غرورمون فلج میشه
گاهی یک سال آزگار، سراغتون نمیآییم
چندوقت یکبارلباستون، توتنمون زارمیزنه
حسین وارد دادگاه شد. رئیس دادگاه او را به جایگاه شهود خواند .
حسین جلو رفت .
در مقابل خود معبر را دید. دیگرآن معبری نبود که در ساواک یکه تازی می کرد.
معبر او را که دید سرش را پائین انداخت . او خود اعتراف کرده بود که حسین را
بیش از دیگران شکنجه کرده بود . حسین نگاهش را از چهره ی کریه او دزدید .
_ اگر من به جای رئیس دادگاه بودم ، آزادت میکردم تا نوچه های خودت را از کوچه
پس کوچه ها ی انقلاب جمع کنی . آن ها با چهره ی نفاق وارد شده اند .هنوز
درد ضربه های کفش نوک تیزت را به ساق پایم احساس می کنم.اما من نیامده ام
که انتقام بگیرم . حتی همان وقتی که با شلاق به جانم افتاده بودی ، دلم برایت
میسوخت که چگونه قلب پاکت را سیاه کرده ای . تو ابزاری بیش نبودی . حتی اگر
یک بار به خودت می آمدی ، در برابر مقاومت من متوجه تعریف درست انسانیت
می شدی . اگر خشمی در چهره ام می دیدی ، ناشی از جهلت بود که هیچ وقت
متوجه آن نشدی . شاید اگر نفس انقلاب به مشام تو نرسد ، راحت تر باشی .
به همین خاطر است که مرگ بهترین پیشنهاد برای شماست .
حسین از جایگاهی که ایستاده بود ، بیرون رفت و روی صندلی نشست .
از بس که به راه حق نمی بینم کس
پر گشته جهان سراسر از ظلم و نفاق
ای پادشه عصر به فریاد برس
جمعه هشتم اسفند ماه 1365
چشم های حسین چند لحظه ای بی خوابی شبهای قبل را تسکین داده است که
پیام یکی از گردان های مستقر در خط مقدم او را از خود بی خود میکند .
به ما غذا نرسیده است .
چند دقیقه بعد مشخص می شود که در یک ساعت گذشته دو ماشین غذا رفته و
هر دو در مسیر رسیدن به خط منهدم شده اند و ماشین سوم در اره است .
حسین از سنگر خارج می شود .آتش سنگین است .
حاجی شما در سنگر بمانید ما راننده را می آوریم تا توجیه بشه .
اما او نگران ماشین سوم است و حاضر به رفتن داخل سنگر نیست .
بالاخره راننده که پیر مرد با صفایی است از راه می رسد حاجی او را در آغوش می
گیرد و یکدیگر را می بوسند .
مسیر پر از اتیشه ، اگه نمیتونی و میترسی خودم راننده بشم .
حاج آقا میبرم خیال شما راحت باشه .
نا گهان انفجاری زمین و زمان را به آتش میکشد .
« انالله و انا الیه راجعون »از صبح عراقی ها دو سه خاکریز حساس را با استفاده از بمباران شیمیایی تصرف
کرده بودند . در طلاییه هم آنقدر آتش دشمن سنگین بود که وجب به وجب زمین در
حال سوختن بود . در سنگر فرماندهی کسی درست نمی دانست بچه ها در چه
وضعیتی هستند .
حاجی روی خاکریزی که پر بود از شهید و مجروح ایستاده بود وباآرامش خاص خود
حرکات دشمن را زیر نظر داشت ، اما انفجاری سخت همه چیز را به هم ریخت بچه
ها نگران ، منتظر محو شدن گرد و خاک بودند و لحظه ای بعد چند نفری خود را به
محل انفجار رساندند . صحنه ی غریبی بود حاج حسین ، با بدنی مجروح و دستی
قطع شده ، در خاک و خون غلطیده بود . نیروهای خط همهین طورمانده بودند باور
نمی کردند دست حاج حسین قطع شده باشد . حسین را به بیمارستانی در یزد
منتقل کردند . چند روز بعد حاجی خوب شده و نشده راهی دارخویین شد .
از همان لحظه ی اول ورود آموزش را شروع کرد .آموزش کار کردن با دست چپ .
حاج حسین میگفت : « خواستند ملائکه الله مرا به عالم بالا ببرند ، هنوزدل ا زدنیا
نکنده بودم ، ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم ....»

درست سال 62 لحظه ي تحويل سال رفته بوديم تو سنگر رفته بوديم عشق وصل
تو اون شلوغ پلوغي همه چشماروبستيم دستاتودستاي هم دورسفره نشستيم
مقلب القلوبو با هم ديگه ميخونديم زورکي نقل و نبات تو کام هم چلونديم همديگه
رو بوسيديم قربون هم مي رفتيم بعدش برا همديگه جشن پتو گرفتيم علي بود و
عقيلي من بودم و مرتضي سيد بود و ابوالفضل اميرحسين و رضاحالا ازاون بچه ها
فقط مرتضي مونده همون که گاز خردل صورتشو سوزونده ..........................
گفتم خرابت ميشوم... گفتي تو آ با دي مگر؟...
گفتم ندادي دل به من... گفتي تو جان دادي مگر؟...
گفتم ز کويت مي روم... گفتي تو آ زادي مگر ؟...
گفتم فراموشم مکن... گفتي تو در يادي مگر ؟...
گفتم خاموشم سالها... گفتي تو فريادي مگر ؟...
گفتم که بر بادم مده... گفتي تو نبر بادي مگر ؟...
هر گام به کوی عشق صد گونه خطر دارد .
گو همره ما گردد رندی که جگر دارد .
این جا خبری گر هست از بی خبری باشد .
عاشق نتوانش گفت کز خویش خبر دارد .
امروز براي شهدا وقت نداريم.........
اي داغ دل لاله تو را وقت نداريم..........با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است.........
ما بهر ملاقات خدا وقت نداريم............
هرچند كه خوب است شهيدانه بميريم.........
خوب است ولي حيف كه ما وقت نداريم.......
چیه ؟
واین همه بی احترامی و توهین و تحقیر بهای چی ؟