|
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »
|
چند ماه پیش رفته بودم کافی نت یکی از بچه ها ی تئاتر
چند تا عکس از شهید آوینی و همت و باکری و زین الدین برای پرینت برده بودم
میدونید بهم چی میگفت؟ گفت : فلانی این قدر ذهنت رو با این عکس ها و یاد واره
های این شهیدا خراب نکن .اونا که دیگه بر نمیگردن . حالا تو بشین این جا خودت
رو خفه کن برو عکس هاشون رو پرینت بگیروبه درو دیواراتاقت بچسبون میخوام
ببینم کجا رو میگیری کی میخوای بفهمی که جنگ تموم شده خوبه که سن و سال تو
به جبهه و جنگ قد نمیده وگر نه توی کوچه ها جار میزدی و به جای این که عکس
هاشون رو روی درو دیوار اتاقت بچسبونی به درو دیوار مغازه ها و حاشیه های خیابون
می چسبوندی . به قول معین گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته
تو چه گریه کنی چه گریه نکنی چه به یاد شون باشی چه از یاد ببریشون چه ذهن خودت
رو داغون کنی چه داغون نکنی بد نیست بدونی اونا دیگه زنده نیستن . تو پول هات
رو بالای چه چیز هایی حروم میکنی .
راستش رو بخواید دلم خیلی گرفت .
بغض گلوم رو داشت خفه میکرد کم مونده بود بزنم زیر گریه از فرط عصبانیت سرم
انداختم پائین چند لحظه ای مکس کردم و سرم رو بالا آوردم با لرزشی که توی صدام
بود گفتم تو بزرگتر منی این چیزها رو که من نباید یادت بدم مگه مادرو پدرت به تو
یاد ندادن که درباره چیزهای مقدس این جوری حرف نزنی مگه بهت نگفتن که تو چه
یاد شون باشی چه نباشی یاد و خاطره هاشون همیشه زنده است نیازی به ابرازعلاقه ی
منو تو نیست من برای دل خودم کار میکنم نه برای دل تو عکس روی دیوار اتاق منه
تو چرا خودت رو عذاب میدی . یه دفعه یاد سر بند های فراموش شده افتادم خاطرات
شنیدنی جنگ و شهدا به روایت حجت الاسلام بیات در منطقه ی طلائیه .
بی اختیار کلمه های حاج آقا بیات رو تکرار کردم .
شهید مرده منو تومردیم .خدا وقتی توی قرآن میگه : « ولا تحسبن الذین قتلو فی
سبیل الله امواتا »شوخی نداره باکسی بعد سرم رو پائین انداختم و گفتم :
من اشتباه کردم تو اصلا لیاقت نداری حتی عکسشون رو پرینت بگیری .....
وقتی از مغازش امدوم بیرون عین این دیونه ها شده بودم .
رفتم خونه بازم دلم آرم نشد رفتم سرسیستم وتمام شعرهای ابوالفضل سپر رو با سربند
های فراموش شده ، با یه سری عکس جبهه و جنگ و قسمتی از وصیت نامه بعضی
از شهیدا ها،با سی دی عبرت ها که یک سری کلیپ های جبهه وجنگ بود رو رایت
کردم و رفتم مغازش و گذاشتم روی میزش .
گفتم برای من اصلا مهم نیست که بتونی درک کنی یا نه اینا رو آوردم که حتی اگه
سرسری هم که شده یه نیم نگاهی بهشون بندازی .
بعد هم خداحافظی کردم و امدم .
دیگه ندیدمش . تا چند روز پیش که توی انجمن شعر دیدمش بهم گفت خیلی وقته
دنبالت میگردم ازم تشکر کردو گفت : سی دی هایی رو که بهم دادی کلمه به کلمش رو
حفظ کردم .اینقدر از دستش ناراحت بودم که میخواستم یه جورایی بکوبونمش .بهش
گفتم : میخواستم اون سی دی ها رو ببینی و بفهمی نه این که بند به بند کلمه هاش رو
حفظ کنی . خلاصه اون روز خیلی باهم حرف زدیم به گفته ی خودش اون سی دی ها
اون قدرروش تأثیرگذاشته بود که حتی به و طلائیه و شلمچه و فکه هم سر زده
بوده بعد هم سه تا پوسترازحاج همت وآوینی و خرازی بهم داد وبازهم تشکر کرد و
رفت .
زمان بازرگان به من برچسب چیریک فدایی زدند . زمان بنی صدر هم
برچسب منافق ! هر قدمی که در راه خدا وبندگان مستضعف او برداشتیم
برچسب بارانمان کردند . حالا روزی ده برچسب دشت میکنیم . اما
عزیزان من ! دلسرد نباشید ، حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند .
سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت
چند روزپیش داشتم کمد کتابها و دفترهای قدیمیم روتمیز میکردم
به یکی ازدفترهای خواهرم برخوردم . سال سوم راهنمایی بود .
اولین موضوع انشاء اون سالشون «زندگی من » بود . ازکوچیکی
عاشق این بودم که بشینم وخواهربزرگه شعرورمان و مخصوصا
انشاءهایی که مینویسه روبرام بخونه. همیشه دفترانشاءهای خواهرم
روپیش خودم نگه میداشتم و مرورشون میکردم . هیچ وقت
یادم نمیره« زندگی من » رو روزی پنج یا شش بارمیخوندم . بعد
چند سال دوباره حسم تازه شد ، اما این بار دلم نیومد تنها بخونم
«زند گی من»
« بسم رب الشهداء والصالحین »
کجایید ای شهیدان خدایی
بلا جویان دشت کربلاییکجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی
شهیدان شما بر بال کدام سپیده نشستید ، که بی امان و
شتابان ، به سوی معبود شتافتید ؟
شما آب دیده و خون دل را ، در کدامین بازار فروختید ، که نقد
شهادت خریدید ؟
شما در زیارت عاشورا با حسین (ع) په گفتید ، که کربلایی
شدید ؟
وشما در نیمه شب زیر لب چه زمزمه ای داشتید که پروردگار
مرگ سرخ را نصیبتان نمود و نماز عشقتان را پذیرا گشت ؟
نقطه ی شروع من ، نقطه ی آغاز من،نقطه ی رسیدن به درک
و هستی و نقطه ی احساس افتخار کردن من ، از روزی شروع
شد که ملکوت پرواز کردن را فهمیدم ،معنی اشک را دانستم و
این نقطه ی شروع با خواندن دفتر خاطرات دایی جان بود.
دفتر خاطرات او شعرها و تمام کلماتی که دایی در دفتر به کار
برده بود مقدمه ای بود برای شروع یک زندگی و ملحق شدن به
راه او....!
به یاد دشتهای سرخ بی انتها
کاروان شاعران ، به راه میافتد . مقصد معلوم است میعاد گاه
عاشقان کربلا ، سرزمین نور و روشنی ، بهشت رضای آبادان ،
جایگاه صد ها شهید گمنام ، سرزمین لاله های خونین .
وقتی همراه کاروان به بهشت رضا میروی ،بی آنکه بخواهی
اشک از چشمانت سرازیر میشود . بغض راه گلویت را می بندد ،
در گوشه ای کزمی کنی و آهسته با چفیه اشکهایت را پاک
می کنی .
در فکر فرو میروی و صدای گرم آهنگران اندوه هایت را چند برابرمی کند ، آهسته زیر لب با خود چیزی زمزمه می کنی شاید
بغض راه گلویت را بازکند.اما نه ،حرفهای پدر شهیدی که از پشت
بلند گوی پخش میشود ، اجازه ی فکر کردن را نمیدهد از خودت
بیزار میشوی لحظه ای به این می اندیشی که چه عزیزانی در
زیر خاک آرمیده اند و تو روزگار میگذرانی .
مادرم می گفت : دایی هربار کلمه ی آخر را می خواند گریه
می کرد و می گفت : خدایا
شهادت را نصیب چه کسانی می کنی ؟ خدایا من لیاقت ندارم ؟
دایی قبل از رفتن وملحق شدن به راه شهیدان در دفترش چنین
نوشت ؛
نمی دانم چه کسی هستی ، آیا درک می کنی یا نه ، اما بدان
اگر مغز رشد کند سن نمی شناسد . اگر دختری ایمان ، عفت
،وقار وسربلندی خود را حفظ کن و حجابت را رعایت کن و اگر
پسری شرافت سربلندی و نجابت خود را حفظ کن .
وصیت میکنم به خواندن نماز چرا که هنگامی انسان روح وروان
خویش را در جویبار
نماز شستشو دهد رفته رفته بسیاری ازصفات پسندیده دروجود
وی شکوفا می شود و ازموجودی ناچیز ،انسانی والا و وارسته
به وجود می آورد. چرا که نماز انسان را زشتی و پلیدی باز
میدارد و به سوی اعمال و رفتار شایسته راهنمایی می کند .
توجه کنید به خودتان ، توجه کنید به قدرت خودتان ، نشکنید این
قدرت را ، گرچه شما ها نمی توانید ......
شما تند رو وکند رو درست نکنید ، دو دستگی ایجاد نکنید ، این
خلاف اسلام است ،
خلاف دیانت است و خلاف انصاف است . این کار ها را نکنید .
نمی دانم کسی که وصیتم را می خوانی عمل می کنی یا نه ،
شاید من عمویت وشاید دائیت باشم وشاید هم ....
اما وصیت من یکی است دایی یا عمو و ... نمی شناسد .
شعر بخوان که روحت آرام گیرد بنویس تا ذهنت رشد کند اگر از
وصیتم چیزی نفهمیدی بسیار بخوان تا درک کنی .
خداحافظ دایی یا عمویت و یا ....
و حال تا جایی که بتوانم استوار هستم به وصیت دایی جان
عمل کنم و این نقطه ی آغازمن در سن 10 سالگی بود .


دلم با خیال تو پر می زند
به آفاق اندیشه سر می زند
و یک درد یک درد دیرینه آه
درون دل من تشر می زند
بگویید دست شقاوت چرا
نهال د لم را تبر می زند
کسی بر دلم تار غم می تند
غمی در دل من شرر میزند
به جز چشم های تماشاییت
کسی شعله در من مگر می زند ؟

اتل متل یه قصه ست ، یه قصه که تمومش
درد و بلا و غصه ست ، یه قصه ی غریبه
ازشهرجنگ وخونه ، از شهر آدمای
بهشتی وجنوبه ، میخوام بگم تو جبهه
هرکسی یک طرف بود ، متحد و قوی و
بزرگ و کم نظیربود ، آره ، آره بچه ها
میخوام بگم اون شبم ، شبه حمله ی ما و
رمزمون یازهرا بود ، بچه ها تیر میخوردن
نیروها کمترمی شد ، ترکشای تو سینه
اشهد رفتن می شد ، یه خورده اون طرف تر
حاج مهدی رومی دیدم ، نمازصبحو می خوند
تانک اونو زودتر دید وفقط خاطره هاش موند
تواحمد و می شناسی ، همون که دیدبان بود
یه روز توی سنگرش ، اشهد رفتن رو خوند
آخ ای خدا درسته ، گردان الحدید و
هنوزهیچکس نجسه ، به کی بگم خدایا
دارم آتیش میگیرم ، برای بچه های جنگ
آخرشم میمیرم ، بابام همیشه میگفت :
مرد جبهه عجیبه ، یاد وخاطره هاشون
خیلی خیلی غریبه ، آی قصه قصه قصه
هنوزم اسرامون ، توی اردوگاه هستن
هنوزم ، همونا که از جوناشون گذشتن
زیر شکنجه های رژیم بعثی هستن
شهید مهدی زین الدین

شهدا برای چه رفتند
باشد اگرتوازخون زین الدین وباکری وهمت وچمران وخرازی و آوینی و
هزاران هزار فرشته ی دیگر گذشته ای من نمی توانم
تو چرا به خودت نمی آیی گمان نمی کنم جوابی برای حل این مسئله
بیابی . سالهاست که جنگ تمام شده است اما تا به حال به این فکر
کرده ای که مسافران بهشت برای چه رفته اند ؟ به کجا رفته اند ؟
ویا برای که رفته اند ؟
نگو ! نگو که فقط عشق شهادت سراپای وجودشان را فرا گرفته بود و
برای نوشیدن شرب شهادت راهی جبهه شدند .
تو خودت خوب می دانی که تو هم دخیل بوده ای ، مگر امریکا و عراق
فقط دشمن آوینی و همت بود ؟ مگر ژسه و آرپیچی فقط با دستهای
خرازی و باکری عجین بود ؟ مگرآسمان شهرتو ازآسمان جبهه جدا بود ؟
مگرخون تو رنگین ترازخون کریمی و کاوه و چمران بود ؟
هیچ آیا فکر کرده ای اگر از چهار طرف ده ها نفر تو را محاصره کنند چه
خواهد شد ؟همان وقتی که شاید تلفن همراهت هم خط ندهد .
این را میدانم که درک من هم به جایی قد نمی دهد اما بیا تصورکنیم
آن وقتی را گروه تفحس خاکهای طلائیه و شلمچه و فکه را ده ها
بارزیرو رو می کنند تا شاید بتوانند دل مادر شهید گم نامی را شاد
کنند .... بیا تصور کنیم آن وقتی را که با هزار دل هوره مین های
میدان را خنثی می کنند ...
بیا تصور کنیم قدم های سید اهل قلم را که به آرامی بر روی خاکهای
مقدس جبهه در حرکتند و ناگهان صدایی ....
من وتو با ، ارزش ها ، زنده ایم ، پس چرا زیر پا لگد مالشان کنیم ؟!
بیائید به حرمت خون شهدا هم که شده به خودمان بیاییم .
