|
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »
|
به خدا معشوق من بالاییست!

معتقد بود با بوجود آ وردن فضای معنوی درسنگر و حضورخالصانه خواهیم توانست
ریشه های جنگ انقلابی و بسیجی را باورکنیم بنا براین سنگرهای یاران حسین،
میعاد گاه خواص بود وحرف ازعشق و دلدادگی و سیره ی رزمندگان تبعیب از اهل
بیت عصمت و طهارت .
خوردن، خوابیدن، عبادت و نماز شب ، ظرف شستن و دررزم های شبانه پیش قدم
بودن، نگهبانی درحال و هوای خط و ده ها وصدها خصوصیت دیگر، چیزهایی بود که
در میان بچه های سنگر نشین به چشم می خورد.
به سنگر که وارد می شدیم ، در نیمه ی شب که هوا شرجی بود وپشه ها غوغا
میکردند نماز شب خواندن چیزی مثه نماز شب شده بود.
اولین عید نوروزی بود که در جبهه بودیم . کندن کا ل از خط شیر به طرف دشمن
تصویب و شوروحال عجیبی ایجاد شده بود. علی نوری که در عملیلا ت فرمانده ی
کل قوا شهید شد، مردباصفایی بود. شعری ساخته بودتا بچه ها به صورت دسته
جمعی ودرحال دویدن بخوانند وروحیه بگیرند :
گروه خرازی عازم خط شیر.
برای کندن کانال به او نجا میره.
این گروه تکه.
جبهه شون شهرکه.
آ ن شبی هم که نیروها حرکت کردندتابه خط دشمن بزنندحاج حسین داخل کانال
ایستاده بود و بایک عشق عجیبی به دوستان که داشتندبهشتیی می شدند نگاه
میکردند واشک میریخت.یادم می آید چند دقیقه ای به شروع درگیری شهیدحسن
باقری که فرماندهی عملا ت رابه عهده داشت خیلی محکم به حاج حسین گفت:
« حسین جون حرومه اگه یه قدم اون طرف کانال بذ اری, می فهمی؟ حرو مه !»
همین دستور اشک حاجی را درآورده بود.
از کدام صیحه ی درون لب به سخن گشایم ؟!!! ![]()
چقدر گذشت زمان سریع است . ![]()
![]()
چشم ، چشم ، دو تا چشم ، خمارو نافذ و مسـت
مو، مو، یه خرمن ،قشنگو مشکی ، یـک دست
خط ، خط ، دو ابــرو مشـکی و کمــونـــــــــی
خــال ،خــال ، دو گونه ، گونه ی استـخونــــی
لب ، لب ، دوتا لب ، همین جوری می خنــــده
قربــــون برم ماشالا ، بــابــام چــه قــد بلــــنده
دنـــدونــاشــو ببیــنید ، عیــن هو مرواریـــــده
بــابــا به ایـن خوشکلــی ، هیـــجا کسی ندیـــده
دست ، دست دوتا دست ، چه مشکلا که حل کرد
می گن کـــه وقت رفتن ، مــــادرم و بغل کـرد
بابام منــم بغــل کرد ، دســت بابام چـه گرمـــه
حسن ، حسن ، محاسن ، ریش بابام چه نرمــه
پـا ، پـا ، دو تـا پـا ، راهـی جبـــــهه بـی تـاب
مامان با گریه می ریخت ، پشـت سربـابـام آب
چشم ، چشم ، دو تا چشم ، شب تا سحربیــداره
مــو، مــو، یــه خـــرمــن پــر از گرد و غباره
خط ، خط ، دو ابــرو ، خاکـــی و کمـــونـــی
چشـم ، خــال ، دو گونه ، بارونیه ی بارونــی
لب ، لب ، دو تا لب ، خشکه ترک خورده بود
آب روی آب رو ، کــــام بـــابـــام بــرده بـــود
پــا ، پــا دو تــا پــا ، خســـته ولــی پـــرتــوان
می بـــره حمـــله بــابــا ، ســوی عدو بــی امان
دست ، دست دو تا دست ، گــره کـرده یه مشته
بــا اون دستــای گرمش ، چــه دشمنــا کـه کشته
نیـگا کنین عکسشو ، چقدر قشــنگ و زیباسـت
خونه عجب معــطر، به عطر و بوی بــابــاست
بــابــام کنــار سنـگر ، روی مـوتـور نشــســته
محـــاسن خاکیـــشو ، رنـگ حنـــایـــی بـــستـه
محـــاسن نــرم اون ، تو جبـــهه هـا خونـی شد
بـــابــای قـد بلندم ، راهـــی مهــمونــی شــــــد
چشم ، چشم ، دوتا چشم ، خوابـیده توی صحرا
تو جبــهه هــا شهـــید شــد ، بـابـای نــاز زهرا
خـــط ، خـــط ، دو ابـــرو ، قـــرمــزو کمونــی
خال ، خال ، دو تا خال ، رو گونه و پیشونـــی
خـال روی گونه هاش ، قهوه ای قشنگه
خال روی پیشونیش خونی و سرخ رنگه
پا ، پا ، دو تا پا ، دست ، دست ، دو تــا دست
دست و پای بابا جون ، زیر شنی ها شکســـت
قــربــون چشمـاش بـرم ، همـون چشای مستش
کــدوم دســت پلیـدی ، زدو چشــاشــو بستــش
اونی که دید بابا جون ، تو جبهه ها شهیـــد شد
می گـه تو خاک فـکه ، افتاد و ناپــدیــد شـــد
آی دونه دونه دونه ، نـــون و پنـــیر و پونــه
بعد گذشت چند سال ، بــابــام امــد به خونـــه
چوب ، چوب ، یه تابوت ، که کوچه رون بود
جای بابام تو تابوت ، یه تیــکه استخـــون بود
هزار هزار چشم مست هزارهزار تا گــونــه
هزار هزاران هزار نــگاه عاشــقــونـــــه
هزار هزار محاسن یا خونی شد یا که سوخت
هزاران دل عاشق که توی سینه افروخــــــت
هزار هزاران پــدر هزار هزار تــا مــــادر
هزار هزار تا فرزند هزار هزار تا همـــسر
هزار هزاران رفیق هزار هزاربـــرادر
هزار هزارمحبت هزار هزار تا خواهر
هزار هزار رفاقت هزار هزار معرفت
هزار هزار تا عاشق هزار هزار تا رعفت
هزار هزار تا نامزد هزار هزار اهل دل
هزار هزار طراوت ، شمع مجلس و محول
هزار گل سر سبد هزار هزار قد بلند
هزار هزار هزاران هزار هزار تا پیوند
هزار هزار شورو شوق لبان پر ز خنده
هزار هزار بسیجی هزار هزار پرنده
هزار هزار پهلون هزار هزار هم خونه
رفتن که ما بمونیم رفتن که دین بمونه
در اولین رزها یی که دشمن از کارون گذشته بود 15 نفر از بسیجی ها ی تهران در
نزدیکی پل مارد شهیدشده و بدنشان در جبهه ی میان ما و عراقی ها مانده بود .
این وقت شب کجا میروی . تنهای تنها . لااقل یک نفر را با خودت ببر .
این مسیررا چندین بار رفته ام اگراوضاع مساعدبود شهیدهارابه عقب می آوریم .
هوا گرگ و میش و مه آلود بود که اولین شهید به عقب آورده شد .
صبح اول وقت حسین با لباسهای گل آلودخوشحالترازهمیشه بودویک لیوان چایی
داغ در دستانش خستگی رااز تنش بیرون میکرد . شهدا را که به اهواز فرستادیم
حاج حسین گفت : امشب یک خواب راحت خواهیم رفت .
با هر درد سری بود ازمیان گل ولای جاده خود را به میان نخلها رساندیم که فرمانده
ی گردان ژاندارمری درآنجا مستقر بود . آمده بودیم او را متقاعدکنیم که یک قبضه
تفنگ106همراه با خدمه ی آن به ما مأمورکند .
جمله ی حسین تمام نشده بود که سرگرد گفت :
فرمانده ی خودتون رو بفرستید تابا من صحبت کنه . این طور نمیشه که سر سری
کار کرد .
به هم نگاه کردیم و خندیدیم . گفتم : آقای خرازی هستند فرمانده ی .....
سرگرد بلند شد دوید کنار موتور و حسین رو بغل کرد : ما به امثال شما افتخار
میکنیم . تو به ما در این جبهه عزت بخشیدی .
حسین تجربه ی خوبی در جنگهای چریکی داشت که آن را در کردستان تکمیل
کرده بود او وضع خط دفاعی تحت فرمان خود را به گونه ای سرو سامان داد که
عبوراز آن برای عراقی ها یک کابوس شد.چون سنگرها چریکی و درعمق زمین ساخته شده بودند .
من ز پا افتادن گل خانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده ی پروانه ها را دیده ام
در نخاع باد ها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام
خبر های بدی از کردستان میرسید. رهبرانقلاب در آن روزها فرمودند:« هشدار می
دهم که اشرار باید ازکردستان تصویه شوند. آنان کردستان رابه فساد کشیده اند و
مردم کردستان را به طرز وحشتناکی اذیت و آزار کرده اند.
آنان مردم را غارت کرده اند و همه را کشته اند. دیگر نباید به اینها مهلت داد.
بایدمنطقه درست پاکسازی شودتا دست آنها کوتاه و امیدشان قطع شود.»
در سپاه زلزله ای شده بود که قابل کنترل نبود وبالاخره آنها که زورشان بیشتر بود
وخلاصه عملیاتی تر بودند راهی کردستان شدند . چند روز بعد که درگیری در شهر
سنندج تمام شد و نیروها در پادگان سنندج مستقر شدند نیروی واکنش سریعی
تشکیل شد که به گردان ضربت معروف گردید .
بعضی ها فکر نکنند توی جنگ حلوا قسمت می کردند یااگر صحبت از صلح صدامی
می شد ، کسایی مثه حاجی اخم میکردند و گره به پیشانی اونها میومد یا ازتیر و
ترکش و تکه تکه شدن بدنها خوششون می یومد ، نه ، البته که این طوری نبود اما
حاجی به بچه ها یاد داده بود که در صحنه ی نبرد ننه من غریبم در نیاورند و محکم
واستوارباشند . او نیروهای خط شکن خود را قبل ازعملیات و برای پذیرفتن عملیات
سخت این گونه توجیه میکرد:« کمربند ها را محکم ببندید. بندپوتین هایتان رامحکم
کنید. خیلی قبراق، آماده ی عملیات باشید.
برادران ،جنگ بدون تلفات، زخمی، شهید اصلا معنا ندارد. درقاموس جنگ، سختی،
خشنی، تشنگی یک واقعیت وجزء لاینفک جنگ است .

اولین روزهای آشنای با حاج حسین،نوروز 1358بود دورانی پراز کار و تلاش و جنب
وجوش انقلابی. اگر در اولین روزهای سلام و علیکی که با حسین پیداکرده بودم به
من میگفتندکه این آدم سر به زیر و بی آلایش با آن دوچرخه ی فکسنی، خیلی زود
فرمانده ای بزرگ درعرصه ی نبردی مقدس میشود ، معلوم بود که باور نمیکردم .
اگربخواهیم آن تحول عظیمی که امام راحل در جوانان بوجود آورد را بشناسیم ،
مصداق خیلی خوب آن حسین خرازی بود.حسین نتیجه ی آن دم مسیحایی،والبته
یکی یکدانه بود .راستی راستی فهمیده بود که دفاع از انقلاب اسلامی با آن همه
دشمن و هیاهوی جهانی ، شوخی بردار نیست.
ازاول تا آخری که با اوبودم یک خواب راحت نرفت ویک غذای درست و حسابی نخورد
وبه یاران خود هم یاد داد که زندگی در شرایط سخت را بپذیرند و تحمل سختی ها
برای دفاع ازاسلام را از نماز شب خواندن هم لذت بخشتربدانند. فکرش را بکنید
درهوای سردنیمه شب که سوززمستانی بیابان خوزستان وحاشیه ی کارون تامغز
استخوان را میسواند عزیز دردانه های مردم را بریزد توی رودخانه وآنقدر درمیان آنها
بماند تا صدای اذان صبح هم درآید. یادم می آید آن شب که از میان نخل های آخر
شهرک دارخوین به طرف سنگر فرماندهی می آمدیم ، اشک میریخت و به درگاه
خداونداستغاثه میکرد.حاج حسین بهترازهرکسی قدر بچه های مردم را میدانست
وهمه ی وجودش آن خوب های ازدنیا رمیده وبه خداپیوسته بود.بچه های لشکرهم
فرمانش را به جان می خریدند.
بسم الرب مجنون
چند روز پیش خودمون روخونه ی دایی مامان دعوت کردیم .
وای پسر دایی یه کتاب خونه ای داشت که دوست داشتی توش شیرجه بزنی و
خودت رو بین کتاب ها غرق کنی .
البته سوء تفاهم نشه زیاد کتاب نداشت ولی توی همون کتاب خونه ی کوچیکش
کتابایی رو دیدم که یه دنیا حرف رو توی خودشون جا داده بودن .
حاشیه پردازی نمی کنم و میرم سر اصل مطلب .
چند تا کتاب و سی دی ازش به امانت گرفتم تا مطالعه کنم و ببینم .
اسم یکی از کتابها ( جز لبخند چیزی نگفت...) چاپ چهارم نوشته ی سیدعلی
بنی لوحی در باره ی شهید خرازی بود .
دلم نیومد تنها خوری کنم واسه ی همین میخوام از امشب بعضی از مطالبش رو
بروز کنم .
سخن ناشر
«زمان چه زودمیگذرد. هنوز هم درمیان رمل ها، لابه لای نیزارها، هورها وتپه های
این سرزمین اگر به مشام دل بجویی ، عطرخاطرات بهترین فرزندان آدم رابه می توان
استشمام کرد. هنور می توان تن های خسته و جان های غبار گرفته را به زلال یاد
حماسی ترین نسل ایران اسلامی سپرد و لحظاتی را درفضای سرگشتگی و بی
قراری این مجنون های لیلی پرست سیر کرد».
«جز لبخند چیزی نگفت...»
حالا کم کم خودمان هم یادمان رفته است که تمامی کفر با ما چه کرد.خوب است
بدانیم و یادمان نرود که پشت آن لبخند قشنگی که حاج حسین همیشه بر لب
داشت ، غم های بزرگی نهفته بود.حسین که درحقیقت خورشید شلمچه بایدش
خواند به
امام (ره) و سخنان او دل خوش کرده بود آنجا که فرمود : «ما برای ادایتکلیف جنگیده ایم و نتیجه فرع آن بوده است.»
کتاب« جز لبخند چیزی نگفت ...» 152صفحه است که 76 صفحه ی اون عکس ها
یی از شهید خرازی و 76 صفحه ی دیگرش مطلب هست و صفحه به صفحه ی اون
با هم تکمیل می شه من هم تصمیم گرفتم با تا جایی که مقدورهست کل مطالب
رو بروز کنم .
انشاءالله