تبليغاتX
« صیحه ی عشق »
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »
تنگ است به سینه ام راه نفس

                                از بس که به راه حق نمی بینم کس

پر گشته جهان سراسر از ظلم و نفاق

                                ای پادشه عصر به فریاد برس

+ نگارش  جمعه شانزدهم فروردین 1387تیک تاک 8:39   یه عاشق   | 

جمعه هشتم اسفند ماه 1365

چشم های حسین چند لحظه ای بی خوابی شبهای قبل را تسکین داده است که

پیام یکی از گردان های مستقر در خط مقدم او را از خود بی خود میکند .

به ما غذا نرسیده است .

چند دقیقه بعد مشخص می شود که در یک ساعت گذشته دو ماشین غذا رفته و

 هر دو در مسیر رسیدن به خط منهدم شده اند و ماشین سوم در اره است .

حسین از سنگر خارج می شود .آتش سنگین است .

حاجی شما در سنگر بمانید ما راننده را می آوریم تا توجیه بشه .

اما او نگران ماشین سوم است و حاضر به رفتن داخل سنگر نیست .

بالاخره راننده که پیر مرد با صفایی است از راه می رسد حاجی او را در آغوش می

گیرد و یکدیگر را می بوسند .

مسیر پر از اتیشه ، اگه نمیتونی و میترسی خودم راننده بشم .

حاج آقا میبرم خیال شما راحت باشه .

نا گهان انفجاری زمین و زمان را به آتش میکشد .

« انالله و انا الیه راجعون »                  «حسین آرام خفت » 

+ نگارش  جمعه شانزدهم فروردین 1387تیک تاک 2:2   یه عاشق   | 

از صبح عراقی ها دو سه خاکریز حساس را با استفاده از بمباران شیمیایی تصرف

کرده بودند . در طلاییه هم آنقدر آتش دشمن سنگین بود که وجب به وجب زمین در

حال سوختن بود . در سنگر فرماندهی کسی درست نمی دانست بچه ها در چه

وضعیتی هستند .

حاجی روی خاکریزی که پر بود از شهید و مجروح ایستاده بود وباآرامش خاص خود

حرکات دشمن را زیر نظر داشت ، اما انفجاری سخت همه چیز را به هم ریخت بچه

ها نگران ، منتظر محو شدن گرد و خاک بودند و لحظه ای بعد چند نفری خود را به

محل انفجار رساندند . صحنه ی غریبی بود حاج حسین ، با بدنی مجروح و دستی

قطع شده ، در خاک و خون غلطیده بود . نیروهای خط همهین طورمانده بودند باور

نمی کردند دست حاج حسین قطع شده باشد . حسین را به بیمارستانی در یزد

منتقل کردند . چند روز بعد حاجی خوب شده و نشده راهی دارخویین شد .

از همان لحظه ی اول ورود آموزش را شروع کرد .آموزش کار کردن با دست چپ .

حاج حسین میگفت : « خواستند ملائکه الله مرا به عالم بالا ببرند ، هنوزدل ا زدنیا

نکنده بودم ، ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم ....»

+ نگارش  جمعه شانزدهم فروردین 1387تیک تاک 1:56   یه عاشق   | 

ای وای ..........
+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 6:9   یه عاشق   | 

درست سال 62 لحظه ي تحويل سال رفته بوديم تو سنگر  رفته بوديم عشق وصل

تو اون شلوغ پلوغي همه چشماروبستيم دستاتودستاي هم دورسفره نشستيم

مقلب القلوبو با هم ديگه ميخونديم زورکي نقل و نبات تو کام هم چلونديم همديگه

رو بوسيديم قربون هم مي رفتيم بعدش برا همديگه جشن پتو گرفتيم علي بود و

عقيلي من بودم و مرتضي سيد بود و ابوالفضل اميرحسين و رضاحالا ازاون بچه ها

فقط مرتضي مونده همون که گاز خردل صورتشو سوزونده ..........................

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 5:38   یه عاشق   | 

گفتم تو شيرين مني....         گفتي تو فرهادي مگر؟...

گفتم  خرابت ميشوم...         گفتي تو آ با دي مگر؟...

گفتم ندادي دل به من...        گفتي تو جان دادي مگر؟...

گفتم ز کويت مي روم...         گفتي تو  آ زادي  مگر ؟...

گفتم فراموشم مکن...          گفتي تو در يادي  مگر ؟...

گفتم خاموشم سالها...        گفتي تو  فريادي  مگر ؟...

گفتم که بر بادم مده...          گفتي تو نبر بادي مگر ؟...

 

 

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 5:23   یه عاشق   | 

هر گام به کوی عشق صد گونه خطر دارد .

گو همره ما گردد رندی که جگر دارد .

این جا خبری گر هست از بی خبری باشد .

عاشق نتوانش گفت کز خویش خبر دارد .

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 5:19   یه عاشق   | 

امروز براي شهدا وقت نداريم.........

اي داغ دل لاله تو را وقت نداريم..........

با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است.........

ما بهر ملاقات خدا وقت نداريم............

هرچند كه خوب است شهيدانه بميريم.........

خوب است ولي حيف كه ما وقت نداريم.......

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 5:17   یه عاشق   | 

تا حالا با خودت فکرکردی ، این همه خون ، این همه درد ، این همه شهید ، بهای

چیه ؟

واین همه بی احترامی و توهین و تحقیر بهای چی ؟

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 5:11   یه عاشق   | 

چفیه فریادم را چاه باش ...................
+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 5:4   یه عاشق   | 

خوش دارم که درنيمه هاي شب درسکوت مرموزآسمان و زمين به مناجات برخيزم.

با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به

عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در

گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.

                                                                           (شهيد چمران)

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 5:1   یه عاشق   | 

هر که را می نگرم عقده و رازش به گلو

                           می عشقش ز ازل درخم در جام و صبو

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 4:51   یه عاشق   | 

« قتلگاه فکه »
+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 4:41   یه عاشق   | 

جیگرم سوخت......
+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 4:35   یه عاشق   | 

وای .... وای ..... وای ........

 

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 4:27   یه عاشق   | 

وای جیگرم سوخت ....
+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 4:23   یه عاشق   | 

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

 

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 4:7   یه عاشق   | 

جنگ تمام شده اما جراحت جنگ ادامه دارد ....

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 4:6   یه عاشق   | 

«جراحت جنگ ادامه دارد »

 

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 2:41   یه عاشق   | 

در عملیات محرم بیش از شش صد نفر از بسیجی ها ی شهر اصفهان به شهادت

رسیدند . به حسین گفتم :

مردم طاقت تشییع جنازه ی شش صد نفری را ندارند . کمی فکر کرد و گفت : بهتر

است نیمی از آنها را یکی دو روز بعد بفرستیم .

دراصفهان تشییع جنازه ی باشکوهی از 370شهیدبه عمل امد. مردم غوغا کردند،

علم و کتل آوردند . همان روز مادران شهدا کلی طلاجات خود را به جبهه هدیه

فرستادند . کار مردم اصفهان در آن روز توی دنیا صدا کرد .

چند روز بعد امام رضوان الله علیه در جماران فرمودند :

«شما در کجای دنیا میتوانید جایی را مثل استان اصفهان پیدا کنید ؟

روزپیش فقط در شهر اصفهان حدود 370 نفر را تشییع کردند. معذلک همین شهید

داده ها و داغدیده ها ، همچنان به خدمت خود به اسلام ادامه میدهند .»

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 2:7   یه عاشق   | 

درعملیات محرم به فرماندهی سپاه سوم انتخاب شد. در مسؤلیت جدیدپنج لشکر

و تیپ مستقل تحت امر او بودند. آن زمان حسین 25 سال بیشتر نداشت یعنی یک

ژنرال بسیار جوان در یک رده ی بالای بسیار نظامی . در ارتش های کلاسیک ، این

مسؤلیت به افسری واگذار میشود که حداقل سپه بد باشد . حالا فکرش را بکنید

فرمانده ی سپاه سوم صاحب الزمان (عج)، با همان فرهنگ غالب بسیجی ، سوار

بر یک موتور تریل250 و لباس خاکی بسیجی واردخاکریز می شود. آرپیچی زن های

جوان وقتی می دیدند او را که کمک آرپیجی زن هم درموقع پاتک دشمن می شود کیف می کردند .

+ نگارش  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387تیک تاک 1:59   یه عاشق   | 



irLearn.com