|
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »
|
درست سال 62 لحظه ي تحويل سال رفته بوديم تو سنگر رفته بوديم عشق وصل
تو اون شلوغ پلوغي همه چشماروبستيم دستاتودستاي هم دورسفره نشستيم
مقلب القلوبو با هم ديگه ميخونديم زورکي نقل و نبات تو کام هم چلونديم همديگه
رو بوسيديم قربون هم مي رفتيم بعدش برا همديگه جشن پتو گرفتيم علي بود و
عقيلي من بودم و مرتضي سيد بود و ابوالفضل اميرحسين و رضاحالا ازاون بچه ها
فقط مرتضي مونده همون که گاز خردل صورتشو سوزونده ..........................