|
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »
|
جمعه هشتم اسفند ماه 1365
چشم های حسین چند لحظه ای بی خوابی شبهای قبل را تسکین داده است که
پیام یکی از گردان های مستقر در خط مقدم او را از خود بی خود میکند .
به ما غذا نرسیده است .
چند دقیقه بعد مشخص می شود که در یک ساعت گذشته دو ماشین غذا رفته و
هر دو در مسیر رسیدن به خط منهدم شده اند و ماشین سوم در اره است .
حسین از سنگر خارج می شود .آتش سنگین است .
حاجی شما در سنگر بمانید ما راننده را می آوریم تا توجیه بشه .
اما او نگران ماشین سوم است و حاضر به رفتن داخل سنگر نیست .
بالاخره راننده که پیر مرد با صفایی است از راه می رسد حاجی او را در آغوش می
گیرد و یکدیگر را می بوسند .
مسیر پر از اتیشه ، اگه نمیتونی و میترسی خودم راننده بشم .
حاج آقا میبرم خیال شما راحت باشه .
نا گهان انفجاری زمین و زمان را به آتش میکشد .
« انالله و انا الیه راجعون »