تبليغاتX
« صیحه ی عشق » - شهید علم الهدی
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »

حسین وارد دادگاه شد. رئیس دادگاه او را به جایگاه شهود خواند .

حسین جلو رفت .

در مقابل خود معبر را دید. دیگرآن معبری نبود که در ساواک یکه تازی می کرد.

معبر او را که دید سرش را پائین انداخت . او خود اعتراف کرده بود که حسین را

بیش از دیگران شکنجه کرده بود . حسین نگاهش را از چهره ی کریه او دزدید .

_ اگر من به جای رئیس دادگاه بودم ، آزادت میکردم تا نوچه های خودت را از کوچه

پس کوچه ها ی انقلاب جمع کنی . آن ها با چهره ی نفاق وارد شده اند .هنوز

درد ضربه های کفش نوک تیزت را به ساق پایم احساس می کنم.اما من نیامده ام

که انتقام بگیرم . حتی همان وقتی که با شلاق به جانم افتاده بودی ، دلم برایت

میسوخت که چگونه قلب پاکت را سیاه کرده ای . تو ابزاری بیش نبودی . حتی اگر

یک بار به خودت می آمدی ، در برابر مقاومت من متوجه تعریف درست انسانیت

می شدی . اگر خشمی در چهره ام می دیدی ، ناشی از جهلت بود که هیچ وقت

متوجه آن نشدی . شاید اگر نفس انقلاب به مشام تو نرسد ، راحت تر باشی .

به همین خاطر است که مرگ بهترین پیشنهاد برای شماست .

حسین از جایگاهی که ایستاده بود ، بیرون رفت و روی صندلی نشست .

+ نگارش  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387تیک تاک 2:41   یه عاشق   | 



irLearn.com