|
« بشکند آن قلمی که ، ننویسد بر سربازان خمینی چه گذشت. »
|
حسین وارد دادگاه شد. رئیس دادگاه او را به جایگاه شهود خواند .
حسین جلو رفت .
در مقابل خود معبر را دید. دیگرآن معبری نبود که در ساواک یکه تازی می کرد.
معبر او را که دید سرش را پائین انداخت . او خود اعتراف کرده بود که حسین را
بیش از دیگران شکنجه کرده بود . حسین نگاهش را از چهره ی کریه او دزدید .
_ اگر من به جای رئیس دادگاه بودم ، آزادت میکردم تا نوچه های خودت را از کوچه
پس کوچه ها ی انقلاب جمع کنی . آن ها با چهره ی نفاق وارد شده اند .هنوز
درد ضربه های کفش نوک تیزت را به ساق پایم احساس می کنم.اما من نیامده ام
که انتقام بگیرم . حتی همان وقتی که با شلاق به جانم افتاده بودی ، دلم برایت
میسوخت که چگونه قلب پاکت را سیاه کرده ای . تو ابزاری بیش نبودی . حتی اگر
یک بار به خودت می آمدی ، در برابر مقاومت من متوجه تعریف درست انسانیت
می شدی . اگر خشمی در چهره ام می دیدی ، ناشی از جهلت بود که هیچ وقت
متوجه آن نشدی . شاید اگر نفس انقلاب به مشام تو نرسد ، راحت تر باشی .
به همین خاطر است که مرگ بهترین پیشنهاد برای شماست .
حسین از جایگاهی که ایستاده بود ، بیرون رفت و روی صندلی نشست .